وقتی کوچک بودم مادر بزرگم برای من داستانی تعریف کرد که همیشه آویزه گوشم کرده ام. در زمانهای قدیم مکتبی بود که حکیمان بزرگ در آنجا درس می دادند. جوان بسیار باهوشی به این مکتب وارد می شود و خیلی زود به مراحل بالایی از درس فلسفه و علوم زمان می رسد طوری که درسی نبود که اون نیاموخته باشد. روزی به استادش می گوید که قصد دارد از آنجا برود و مردم را از دانسته هایش آگاه کند. استاد می گوید به نظرم تو به اندازه کافی علم داری ولی هنوز حلم نداری. شاگرد که به هوش خود ایمان داشت تصمیم خود را گرفت و سفر را آغاز کرد.
وقتی به اولین آبادی رسید، دید که ملای محل بالای منبر رفته و هر آنچه مطلب مزخرف و بی سر و ته است برای مردم در مورد شیطان می گوید. جوان تحمل خود را از دست داد و بلند شد و فریاد زد، ای مردم این مرد یک شیاد است. همه چیزهایی که در مورد شیطان به شما گفت اشتباه است… به حرفش گوش نکنید! مردم با حیرت به او نگریستند و شروع به پچ پچ کردند. ملای حیله گر فرصت را از دست نداد و گفت مردم، یادتان می آید به شما در مورد شیطان چه گفتم؟ این فرد همان شیطان است. به او امان ندهید! مردم در چشم به هم زدنی به جوان حمله کردند و تا خورد کتکش زدند و از آبادی بیرونش کردند.
صبح روز بعد وقتی استاد چهره کتک خورده جوان را دید، لبخندی زد و گفت دیدی گفتم که تو حلم نداری؟ جوان پرسید حلم یعنی چه؟ من هر آنچه از درس فلسفه و علوم بود آموختم. استاد در جواب گفت باید مدتی بیشتر اینجا بمانی و بیشتر بیاموزی.
سالها گذشت و روزی استاد او را فراخواند و گفت تو امروز هم علم داری و هم حلم. جوان بار خود را بست و روانه شد تا به آرزوی خودش برسد. تقریبن فراموش کرده بود که دفعه پیش ملای آن محل چه بلایی سرش آورده بود. وقتی به آبادی رسید، ملا همچنان مشغول یاوه بافی بود. او لبخندی زد و با متانت از بین مردم گذشت و به ملا رسید. کرنشی برایش کرد و فریاد زد: ای مردم! من همین اکنون از نزد بزرگترین اساتید فلسفه می آیم. سالهای عمرم را صرف تحصیل کرده ام ولی هرگز به عمرم انسان دانشمندی همچون حکیم شما ندیده ام. هیچ کس به اندازه من ارزش این حکیم را نمی داند. چنین فردی تقدس دارد و من اجازه می خواهم که گوشه ای از ردایش را به عنوان تبرک از او بگیرم. به سمت ملا رفت و گوشه ای از لباسش را کند و به مردم نشان داد و از آنها خواست که سهم خود را بگیرند. مردم ناگهان به سمت ملا حمله کردند و تمام لباسهایش و حتی تک تک موها و ریش هایش را هم کندند.
و جوان با لبخندی به لب به راه خود ادامه داد



پاتریک جسچر ریکاگنیشن بلدی؟